نفسم...شاهزاده من...نیما
سلام شاهزاده کوچولوی من!
امروز برای من روزه خوبی نبود ...چون تو حالت خوب نبود...همه میگن بخاطر دندون در اوردنت هست ...اما من شک داشتم...بین ساعت6عصرتا 7یه بند گریه کردی و جیغ زدی ...هیچوقت همچین گریه ای از تو ندیدم و خودمم گریه میکردم که چرا شاهزاده من باید درست روز کودک ...روز بازی کردن و شیطنتهای بیشترش اینجور بیحال و مریض توی بغلم افتاده باشه... تنت خیلی داغ بود وتب شدید داشتی اونقدر شدید که حتی از روی لباسهای تنت و نفسهای داغت بخوبی احساس میکردم... من و بابا در حین گریه ها و ناله هات آماده شدیم و خودمون رو رسوندیم به بیمارستان خصوصی مادر و کودک ... و اونجااروم شده بودی اخه گریه بعضی بچه ها نظرت رو جلب کرده بود ....خلاصه دکتر معاینه کرد شمارو و همونطور که خودمم حدس میزدم عفونت واسهال بود و یک سری دارو برات تجویز کرد و داروهات رو گرفتیم و بابا امین هم به مناسبت روز کودک برات یه اسباب بازی خوشگل خرید ...والان هم که این پست رو برات میذارم کنارت خوابیدم و دائم تبت رو چک میکنم و دستمال خیس میذارم که تبت بیاد پایین...اینو بدون نیما تو و بابا امین نفسهای من هستین اگر خدای نکرده مویی از سرتون کم بشه من بدون نفسهام (شما)دیگه زنده نیستم....برات ارزوی سلامتی میکنم ...از چشم بد دور باشی هم ..دعا میکنم زوده زود خوب بشی و باز شیطنت کنی
...
خدایا شاهزاده خونم ...چراغ خونم حالش خوب بشه ...خدایا تو که میدونی اون همه چیره منه . ..دنیامه...وجودمه ...نفسمه...




اینم عکسهای امشب بعداز دکتر که اومدیم خونه مامان فرحناز و اونم کادو بابا امین ...
نیما نفسمه
امروز برای من روزه خوبی نبود ...چون تو حالت خوب نبود...همه میگن بخاطر دندون در اوردنت هست ...اما من شک داشتم...بین ساعت6عصرتا 7یه بند گریه کردی و جیغ زدی ...هیچوقت همچین گریه ای از تو ندیدم و خودمم گریه میکردم که چرا شاهزاده من باید درست روز کودک ...روز بازی کردن و شیطنتهای بیشترش اینجور بیحال و مریض توی بغلم افتاده باشه... تنت خیلی داغ بود وتب شدید داشتی اونقدر شدید که حتی از روی لباسهای تنت و نفسهای داغت بخوبی احساس میکردم... من و بابا در حین گریه ها و ناله هات آماده شدیم و خودمون رو رسوندیم به بیمارستان خصوصی مادر و کودک ... و اونجااروم شده بودی اخه گریه بعضی بچه ها نظرت رو جلب کرده بود ....خلاصه دکتر معاینه کرد شمارو و همونطور که خودمم حدس میزدم عفونت واسهال بود و یک سری دارو برات تجویز کرد و داروهات رو گرفتیم و بابا امین هم به مناسبت روز کودک برات یه اسباب بازی خوشگل خرید ...والان هم که این پست رو برات میذارم کنارت خوابیدم و دائم تبت رو چک میکنم و دستمال خیس میذارم که تبت بیاد پایین...اینو بدون نیما تو و بابا امین نفسهای من هستین اگر خدای نکرده مویی از سرتون کم بشه من بدون نفسهام (شما)دیگه زنده نیستم....برات ارزوی سلامتی میکنم ...از چشم بد دور باشی هم ..دعا میکنم زوده زود خوب بشی و باز شیطنت کنی
خدایا شاهزاده خونم ...چراغ خونم حالش خوب بشه ...خدایا تو که میدونی اون همه چیره منه . ..دنیامه...وجودمه ...نفسمه...




اینم عکسهای امشب بعداز دکتر که اومدیم خونه مامان فرحناز و اونم کادو بابا امین ...
نیما نفسمه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نفسم...شاهزاده من...نیما
