نیمانیما، تا این لحظه: 9 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
پیوندمن و باباپیوندمن و بابا، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

نیما...فرشته زمینی من

دوری از بابا امین و دلتنگی

دلم خیلی امشب گرفته پسر.... هیچوقت اینقدر از بابایی دور نبودم دلم براش خیلی تنگ شده کاش به حرفش گوش داده بودم و باهم رفته بودیم بوانات عزیزم خودش هم که تماس گرفت خیلی ناراحت بود و میگفت یه گوشه تنها نشستم دلش برامون تنگ شده و گفت که از ناراحتی دوری ما به بهونه خوابیدن از جمع فامیل اومده بیرون ..عموهای تو و زن عموها و..عمه و همه اونجاهستن و جای ما رو خالی میدونن اشکال نداره پسرم....در عوض فردا نه ...انشالا پس فردا بابا امین میاد شیراز.... و با بابا پرویز و مامانی و خاله شقایق و بابا امین میریم رستوران بابایی و مامانی دعوتمون کردن.... انشالااااااااااااا  
6 تير 1396

امروز,,,,,

امروز بابا امین شش روز مرخصی گرفته بود که با هم بریم بوانات ,,,,,خونه باغ مامان جون اینا اما من تصمیم گرفتم بخاطر شرایط شغلی بابایی و مشکلات شغلی که بابا امین  طی چندهفته پیش داشت اون رو تنهایی و به قول بعضیا مجردی بفرستمش بوانات وخودمون هم بیاییم خونه مامانی اماخودش راضی نبود تا همین الان هم اصرار میکرد که حتما باهاش بریم و اما من بابایی رو قانع کردم که مردا هم بعضی وقتا به تنهایی احتیاج دارن خیلی خوشحالم که بابا امین اینقدر مارو دوست داره هیچ جا بدون ما نمیتونه بره   خلاصه اومدیم خونه مامانی و بابایی رو راهی کردیم و الان هم منتظر تماسش هستیم که به سلامت برسه عزیزم پسر عزیزم دوست دارم اول از همه حضر...
5 تير 1396

عید سعید فطر برپسر پاییزییم مبارک

کم کم غروب ماه دیده میشود صد حیف از این بساط که برچیده میشود در این بهار رحمت وغفران و مغفرت خوشبخت کسیست که بخشیده میشود   پسرک زیبای من اولین عیدسعید فطرت مبارک اولین رمضان ماه زیبای خدا هم تموم شد ب الان که این پست روبرات میذارم  خونه مامانی هستیم تو الان تو بغلم هستی وداری  با تعجب به صفحه مانیتور لب تاپ نگاه میکنی منم شمارو بوسسسسسس میکنم  دستای کوچولوت رو گرفتم وبا هم تا سه تا شماره این پست رو میذاریم یکککککک دوووووووووو سهههههههههههههههه         ...
5 تير 1396

خدایا مواظب نیما باش

دیروز برای سلامتی تو وبابا امین شله زرد نذر داشتم و پختم و خداروشکر همه چیز خوب بود ولی وقت نکردم از شله زرد عکس بگیرم واست بذارم اما از خودت گذاشتم         بوسسسسسسسسسسسسسسسس     ...
2 تير 1396

واکسن شش ماهگی وتب شدید

سلام عزیزه دلم دیروز صبح ساعت 9از خواب بیدار شدی و بردمت حموم ... بعد اماده شدیم که باهم یعنی منو تو بریم بهداشت واسه واکسن شش ماهگی وسط راه بابایی زنگ زد که هر جاهستیم همونجا منتظرش بمونیم و میاد دنبالمون ...منم خیلی خوشحال شدم چون دیگه گل پسری افتاب نمیخورد وتوی گرما واذیت نمیشدی ...خلاصه رفتیم  واکسنت رو زدیم...............تا شب طوریت نبود اما از ساعت ده شب تب کردی ومن تا پنج صبح دستمال خیس میذاشتم   روی پاهای کوچولوت...خدارو شکر تبت پایین اومد ولی امروز اصلا   بی حوصله بودی و جای واکسنت خیلی ورم کرده ... من بمیرم ودرد و گریه هات رو نبینم.....الان که این پست رو میذارم حالت بهترشده خدار...
17 خرداد 1396

واکسن شش ماهگی

فردا صبح باید بریم واکسن شش ماهگی شمارو بزنیم واسه واکسنهای قبلیت بابا امین همراهمون بود اما فردا کار داره نیست باید خودمون با مامانی بریم از الان دلم برات میسوزه...ناراحتم ...نه واسه اینکه واکسن میزنیاا ...نه ....واسه اینکه درد میکشی بعدش...وقتی هم خانوم دکتر میخواست واکسنای قبلیت رو بزنه از اتاق میرم بیروون چون طاقت گریه و اشکهات رووو ندارم... اما عزیزم دیگه این واکسنها لازم هست تا ایشالا بزرگ بشی خدای نکرده به مشکلی بر نخوری عزیزم....   برات ارزوی سلامتی دارم       ...
15 خرداد 1396

سرلاک...غذای کمکی

بابایی برات سرلاک خرید ...خیلی دوستداشتی ...   نیگاه قیافت منتظره (به به )هستی به قول خودت           اینم سرلاک شما که یه قاشق بیشتر برات درست نکردم   چون بیشتر از نصف قاشقه خودت نمیخوری فسقلیپ       قیافت بعد از خوردن ...قربونت بششششم   بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس بوسسسسسسسسسسسسسس ...
15 خرداد 1396

نیما یعنی زندگیم...

    نیما یعنی زندگیم....   نیما یعنی عشقم....   نیمایعنی مهرمادری...   نیما یعنی فرشته ای که با اشکهاش اشک میریزم..   با خنده هاش میخندم...   نیما یعنی همون فرشته ای که با چشمام ازش  مواظبت میکنم..نگاهم بهش هست و   با هر لبخندش زندگی میکنم و خوشبختی  رو حس میکنم...     نیما یعنی همون فرشته ای که حاضرم برای    بزرگ کردنش  موهام سفید بشه...دومادش   کنم و بهش بگم: مادر به قربونت...درد وبلات   به جونم... پیر بشی مادر   نیما یعنی همون فرشته ی زمین...
14 خرداد 1396